نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۱ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دور از تو عمر من همه با درد و غم گذشت

عمر کسی چنین به غم و درد کم گذشت

گفتم که روز عید خورم با تو جرعه‌ای

این خود نصیب من نشد و عید هم گذشت

هر گام بهر گمشده‌ای رهبری نشاند

بر هر گل زمین که به ناز آن صنم گذشت

گفتی که رو اگر بنمایم عدم شوی

بنما که کار من ز وجود و عدم گذشت

پهلو ز روی مرتبه بر آفتاب زد

چون سایه رهروی که ز خود یک قدم گذشت

ساقی بیا کز آینهٔ دل خبر نداشت

عمری که در مشاهدهٔ جام جم گذشت

از چشم شب نخفته فغانی ستاره ریخت

کان آفتاب از نظرش صبحدم گذشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این غزل از شاعر به بیان درد و اندوهی می‌پردازد که در غیاب محبوبش تجربه کرده است. او می‌گوید که عمرش در غم و فراق گذشته و به امید دیدن محبوب در روز عید جرعه‌ای نوشیده که نصیبش نشد. هر گامی که برای یافتن محبوب برمی‌دارد، با زیبایی‌های دنیا همراه است، اما هنوز از او دور است. شاعر به تب و تاب روحی‌اش اشاره می‌کند و از نعمتی که در زندگی‌اش احساس نمی‌کند، سخن می‌گوید. در نهایت، او به ستاره‌ها نگاه می‌کند و می‌بیند که خورشید مانند او از دیدارش دور مانده است.