شمارهٔ ۱۱۰ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ترک من جانب صحرا پی نخجیر شدست
هر سر موی دگر بر تن من تیر شدست
در دلش هست که چون آب خورد خون مرا
گرچه با من بزبان چون شکر و شیر شدست
بچه انگیز فرود آورم آن شاهسوار
چکنم کار من از چاره و تدبیر شدست
آنچنان کز همه آن ترک سرآمد بجمال
در جهانداری و لشکرشکنی شیر شدست
نگسلد یکسر مو مهر خیالت ز دلم
آه از این رشته ی زنار که زنجیر شدست
همه را سوختی آن لحظه که بر بام شدی
آفتاب تو بیک جلوه جهانگیر شدست
شعله ی آه فغانی نگر و حال مپرس
کز لب تشنه ی او قوت تقریر شدست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و دردهای ناشی از آن صحبت میکند. او به نوعی ترک (عاشق) اشاره دارد که به آن پیوند عاطفی و روحی عمیق دارد. عشق او همچون تیر بر بدنش نشسته و در دلش آرزو میکند که وقتی معشوق آب میخورد، خون او را نیز بنوشد. با وجود گفتوگوهای شیرین با معشوق، در حقیقت پشتش خنجر میزند. شاعر از وضعیت سختی که در آن است گلایه میکند و اشاره میکند که چگونه آن معشوق زیبا در دنیا، به مانند شیر در جنگاوری ممتاز شده است. او همچنین به تنهایی و دردهای ناشی از دوری از معشوق خود اشاره دارد و روشن میکند که مهر و محبت او از دلش جدا نمیشود و در این راه دچار سوختن میشود. گوینده به صورت یک فغان بیان میکند که چقدر تشنهی معشوق خود است و دنبال پاسخ و توضیحات نمیگردد.