شمارهٔ ۱۴۶ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
یار باید که غم یار خورد یار کجاست
غم دل هست فراوان دل غمخوار کجاست
ماه من روشنی دیده ی بیدار منست
یا رب آن روشنی دیده ی بیدار کجاست
دلم افگار شد از داغ و بمرهم نرسید
سوختم مرهم داغ دل افگار کجاست
زخم خاریست مرا در دل از آن غنچه ی گل
خون روانست و عیان نیست که آن خار کجاست
نرگس از چشم تو مردم کشی آموخت ولی
چشم او را مژه و غمزه ی خونخوار کجاست
زهر چشم و سخن تلخ ز اندازه گذشت
آن شکر خنده و شیرینی گفتار کجاست
نیست در حلقه ی مستان تو بیگانه کسی
همه یارند درین دایره اغیار کجاست
شد گرفتار فغانی بکمند غم عشق
کس نپرسید که آن صید گرفتار کجاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به جستجوی یاری دلسوز و غمخوار میپردازد و ابراز میکند که غمهای زیادی در دل دارد، اما یار و همراهی که بتواند غمش را کاهش دهد، پیدا نمیشود. او از روشنی چشمان محبوبش یاد میکند و از کمبود آن نور در زندگیاش شکایت دارد. دلی پر درد دارد که از داغها رنج میبرد و مرهمی برای تسکین دردش نیافته است. او به زخمهای عاشقانهاش اشاره میکند و میپرسد که آن خار، که منشأ زخمهایش است، کجاست. شاعر به تلخیهای عشق و ارتباطات اشاره کرده و میگوید که در دایره دوستانش، غریبهای وجود ندارد، اما همچنان از نبود روابط واقعی و عمیق رنج میبرد. در نهایت، او حس میکند که در دام غم عشق گرفتار شده است و کسی نیست که از حال او بپرسد.