نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۶ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دم به دم در عاشقی دل را زیانی می‌شود

هر زمان از عمر من آخر زمانی می‌شود

دل اسیر خردسالی گشت و این چرخ کهن

پیر می‌سازد مرا تا او جوانی می‌شود

روز اول چون نهاد انگشت بر لوح و قلم

نقش می‌بستم که آخر نکته‌دانی می‌شود

این خرابی‌ها که واقع شد ز آب چشم من

گر فرشته در قلم آرد جهانی می‌شود

ماه من تا شد قرین ساقی خورشیدرو

بر در میخانه هر ساعت قرانی می‌شود

من نه آن مرغم که رنگی دارد از باغ و بهار

آنقدر دانم که گاهی خوش خزانی می‌شود

بعد ازین بی‌ساقی مهوش نخواهم خورد می

بر تنم این آب گر هر قطره جانی می‌شود

این خبرهای عجب کز یار می‌آرد صبا

می‌برم از یاد اگر نه داستانی می‌شود

وه چه معنی دارد این صورت که با چندین سخن

در حضور او فغانی بی‌زبانی می‌شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره دردها و رنج‌های عشق و دلبستگی سخن می‌گوید. شاعر به طور مکرر به آسیب‌هایی که عشق به دل می‌زند اشاره می‌کند و بیان می‌کند که عمرش در گذر است و هر روز بر زخم‌هایش افزوده می‌شود. او همچنین از تحولات درونی و پیری ناشی از عشق می‌گوید و از روزگاری که به امیال و آرزوهایش شکل می‌داده یاد می‌کند. شاعر در عین حال به زیبایی‌های عشق و حالاتی که می‌تواند درک کند نیز اشاره می‌کند، همچنین به این نکته می‌پردازد که گاهی از شراب و خوشی‌های دنیایی دوری کرده و به یاد یار می‌افتد. در کل، شعر ترکیبی از عشق، درد، زیبایی و ناتوانی در بیان احساسات است.