نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز بس که داشتی ای گل همیشه خوار مرا

نماند پیش کسان هیچ اعتبار مرا

بسی امید بدل داشتم چو روی تو دید

ز دست رفت و نیامد بهیچ کار مرا

عجب اگر نروم از میان که مجنون دوش

بخواب آمد و بگرفت در کنار مرا

هنوز سوزدم از داغ آرزوی تو دل

گهی که لاله دمد از سر مزار مرا

دوای خود ز که جویم که تا تو برگشتی

شده‌ست دشمن جان آنکه بود یار مرا

نه من ز سنگ جفای تو دل‌شکسته شدم

که در فراق، چنین ساخت روزگار مرا

بشهر و کوی فغانی کسم نمی‌باید

که نیست بی‌مه خود هیچ جا قرار مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به ابراز درد و حسرت خود درباره عشق ناکامش می‌پردازد. او از بی‌احترامی و بی‌اعتباری نزد دیگران گلایه می‌کند و می‌گوید که امیدش به عشق و دیدار محبوبش از بین رفته است. شاعر به مجنون اشاره می‌کند و می‌گوید که هرگز از عشقش دست نمی‌کشد. عشق او همچنان دردناک است و او در جستجوی درمان این درد است. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که در غیاب محبوبش، هیچ جا آرامش ندارد و احساس بی‌سر و سامانی می‌کند.