شمارهٔ ۲۰۱ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
رفتی و چشم روشنم از اشک حرمان تیره شد
در دل چراغی داشتم آن هم به هجران تیره شد
بس تیره و افسرده ام در آتشم افگن شبی
داغ تو باشد شمع من باری اگر جان تیره شد
دیگر چه گل چیند کسی از گریه ی شبهای من
کز دیده ی آلوده ام سیلاب مژگان تیره شد
می سوزم و آگه نیم کز چیست در جان آتشم
بر من چه تابد چون دلم از داغ پنهان تیره شد
فالی که بر خود می زدم افتاد بر عکس مراد
وه کز خیال باطلم طبع پریشان تیره شد
آلوده نتوان کرد لب بهر حیات جاودان
آیینهٔ اسکندری از آب حیوان تیره شد
سوزد فغانی ته بته پیش تو از شرم گنه
هم در خور آتش بود دل چون ز عصیان تیره شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و اندوه ناشی از جدایی و فقدان محبوب صحبت میکند. او حالش تیره و افسرده است و به شدت در آتش عشق سوخته و دلتنگی میکشد. احساس میکند که چشمش پر از اشک است و زندگیاش به خاطر دوری محبوب رنگی تیره به خود گرفته است. حتی در تلاش برای خواندن فال، نتیجهای ناخوشایند میبیند و از درون خود احساس بیثمری و ناامیدی میکند. شاعر به نوعی با عواطف و درد عمیق خود درگیر است و به باریکی و شکنندگی زندگی خود اشاره میکند.