شمارهٔ ۲۳۷ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خوبی بالتفات وفا کم نمی شود
بنمای رخ که از تو صفا کم نمی شود
صحبت بیاد و بوسه بپیغام تا بکی
این غایبانه بازی ما کم نمی شود
من بوی جان فرستم و تو نکهت عبیر
باری درین میانه صبا کم نمی شود
روزی بود که با من مخلص یکی شوی
در کار بنده لطف خدا کم نمی شود
صد سال اگر وصال بود آرزو بجاست
این درد جان ستان بدوا کم نمی شود
اکنون که آمدی نظری هم نمی کنی
از نرگس تو رنگ حیا کم نمی شود
هر چند خیر بیش بود ذکر خیر بیش
نعمت زیاده کن که جزا کم نمی شود
یا رب چه خیر می کنی ای پادشاه حسن
کز پیش درگه تو گدا کم نمی شود
خون خوردنست کار فغانی بهجر و وصل
آسوده چون شوم که بلا کم نمی شود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عشق و longing (دلتنگی) میپردازد. شاعر از محبوبش میخواهد که با نمایان شدن، زیبایی را بیشتر کند و میگوید که هیچ چیز از محبت او کاسته نمیشود. او به غم و درد جدایی اشاره میکند و تأکید میکند که حتی اگر سالها از وصال بگذرد، این درد کاهش نمییابد. همچنین، شاعر از لطف خداوند یاد میکند و به وفاداری و ارتباط عمیق خود با محبوبش اشاره میکند. در نهایت، او دلسوزی و محبت خداوند را میطلبد و از تلاش برای حفظ ارتباط با محبوبش میگوید. شاعر احساس میکند که هر چه بر نعمتهایش افزوده شود، شکرگزاری و قدرشناسی او نیز بیشتر خواهد بود.