شمارهٔ ۲۶۹ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زبان به وصف جمال تو برنمیآید
که خوبی تو به تقریر در نمیآید
هزار صورت اگر میکشد مصوّر صُنع
یکی ز شکل تو مطبوعتر نمیآید
چه وصف جلوهٔ گلهای ناشکفته کنم
چو غیر حسن توام در نظر نمیآید
بر آن سرم که به سر وقت کشتنم آیی
دریغ و درد که عمرم به سر نمیآید
که میرود به تماشای آن خجستهجمال
که از نظارهٔ او بیخبر نمیآید
ز آب دیدهٔ حیران خویش در عجبم
که بینشانهٔ خونِ جگر نمیآید
نشان او ز که پرسد فغانی حیران
که هر که رفت به کویش دگر نمیآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد و بیان میکند که زبان و کلمات قادر به بازگو کردن زیبایی او نیستند. شاعر به بیان این نکته میرسد که حتی اگر هزار شکل از زیبایی خلق شود، هیچیک به اندازهی معشوق دلانگیز نیست. او همچنین از حسرت و درد خود در انتظار معشوق میگوید و به عدم توانایی در بیان عمق احساساتش اشاره میکند. شاعر در انتها به نگرانی و حیرت خود از دوری معشوق و گشت و گذار بیپایان او در کوی عشق میپردازد و احساس تنهایی و سردرگمیاش را در این جستجو بازگو میکند.