نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۸ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آنم که سر نمیکشم از خنجر بلا

دارم ز عشق روی تو سر در سر بلا

عشقم ادیب و تختهٔ تعلیم لوح صبر

تن نسخهٔ ملامت و دل دفتر بلا

هرگز ز یمن سایهٔ سنگ پریوشان

خالی نشد خرابه‌ام از زیور بلا

درمانده است مهرهٔ عقلم به نرد عشق

از کعبتین چشم تو در ششدر بلا

استاده‌ام به کشتن و آویختن چو شمع

از هیچ رو نمی‌گذرم از در بلا

چندین چراغ شعله کشید از شراره‌ام

آری به تن شدم علم لشکر بلا

دایم به جنگ و عربده، ترخان مجلسم

یعنی مدام سرخوشم از ساغر بلا

القصه روزگار به صد رنگم آزمود

در بوتهٔ محبت و مجمر بلا

سنگ حصار عشق فغانی دل من‌ است

دیوانه‌ام برآمده در کشور بلا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غم و درد عشق سخن می‌گوید و به زبانی عاطفی و نمادین، وضعیت خود را شرح می‌دهد. او از خنجری که عشق به دلش می‌زند سخن می‌گوید و دردهای ناشی از آن را توصیف می‌کند. عشق او همچون معلمی است که صبر را در دلش تعلیم می‌دهد و او را در گیرودار ملامت قرار می‌دهد. شاعر به خرابه‌ای اشاره می‌کند که همیشه از زیور عشق خالی نبوده و در نهایت، عشق او را به جنگ و جدال دچار کرده است. او از عزم خود برای ادامه مسیر عشق می‌گوید و به سرنوشتش که چندین بار آزموده شده اشاره می‌کند. شاعر در انتها به عشق به عنوان سنگ حصار و دیوانگی خود در دنیای پر از درد و بلا می‌نگارد.