شمارهٔ ۲۸۹ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز می برآمده، آن رنگ آل تا چکند
حضور عیش و غرور جمال تا چکند
گره فگنده بر ابرو و کج نهاده کلاه
هزار عربده دارد خیال تا چکند
لبش بخنده ی جان بخش صد قیامت کرد
ملاحت خط و انگیز خال تا چکند
کند نگاه و من از پی روم رمیده ز خود
بدام میکشدم آن غزال تا چکند
خیال میوه ی وصل تو می پزد عاشق
دلی گماشته بر آن نهال تا چکند
ز چشم زخم زمان ایمنست صحبت ما
ولی نتیجه ی روز وصال تا چکند
ملالتیست عجب در دلم ز بیرحمی
بجان بیخبرم این ملال تا چکند
رقم کشد که بدستم هلاک خواهی شد
بروزگار من این نیک فال تا چکند
بهر بهانه بر اشفت مست و بیرون شد
غم فغانی آشفته حال تا چکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و زیباییهای یک معشوق میپردازد و تأثیر آن بر دل و جان خود را بیان میکند. او با اشاره به رنگها و زیباییهای چهره معشوق، حسی از عشق و عیش را به تصویر میکشد. ابرو و کلاه معشوق نشاندهنده جذابیت و فریبندگی اوست. لبخشیدن معشوق آرامشبخش و همچنین دلنشینی خاصی به شعر میبخشد. عشق شاعر به معشوقش چنان عمیق است که از خود گم میشود و به دنبال او میافتد. همچنین، شاعر در بارهی درد و ملالی که از دوری معشوق احساس میکند، سخن میگوید و به تأثیرات منفی زمان بر عشق و وصال میپردازد. در نهایت، با اشاره به نیک فال بودن روزگار و احوال آشفته عاشقانه، احساساتی از غم و شیدایی را به تصویر میکشد.