نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

که برفروخت به می چهر آفتاب مرا

که ساخت تیز بر آتش دل کباب مرا

شبی که مست به کاشانه‌ام فرود آید

فرشته رشک برد مجلس شراب مرا

نمی‌شود مژه‌ام گرم از آن سبب که به ناز

گشاد نرگس مخمور و بست خواب مرا

شهی که می‌کند از سایهٔ همای گریز

چه التفات کند منزل خراب مرا

برون خرام به پیراهن کتان امشب

که آنچنان اثری نیست ماهتاب مرا

سرم برید و زد آتش چنان که محو شدم

نخواست سگ که خورد نیز خون ناب مرا

ز من گذشت و ز دشمن پیاله خواست دریغ!

که تشنه بود و نخورد از غرور آب مرا

شکسته دل چو فغانی تلخکام شدم

که پشت دست زدی شکّر و گلاب مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق عاشقانه و غمگین خود سخن می‌گوید. او حس می‌کند که چهره آفتاب از او دور شده و دلش در آتش محبت می‌سوزد. شب‌هایی که مست می‌شود، فرشته‌ها به او حسرت می‌برند، زیرا در مجالس شرابش غم و درد وجود دارد. شاعر از بی‌توجهی معشوق به خود گله می‌کند و می‌گوید که با وجود زیبایی‌اش، او را نمی‌بیند. در نهایت، او از جدایی و دل‌شکستگی خود دفاع می‌کند و به درد و حسرت خود اشاره می‌کند که حتی در میان دشمنانش، حسرت آب و عشق را به دل دارد. به طور کلی، شعر به توصیف احساسات عاشقانه، اندوه و longing می‌پردازد.