شمارهٔ ۳۰۸ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
عید است و هرسو جلوهگر شوخ دلارای دگر
دارم من خونینجگر میل تماشای دگر
چون عقد زلفی بنگرم پیچد دل غمپرورم
ترسم که افتد در سرم بیهوده سودای دگر
دارم دل صدپارهای از غمزهٔ خونخوارهای
گردم پی نظارهای هردم به مأوای دگر
نبود به صد دام هوس بر آن غزالم دسترس
بیخود ز بویش هر نفس افتم به صحرای دگر
چون غنچه از چاک درون جیب و کنارم پر ز خون
او در قبای نیلگون دامنکشان جای دگر
تا چند ای پیمانشکن قصد من خونینکفن
امروز رحمی جان من چون هست فردای دگر
چشمت چو قصد خون کند ناز و جفا افزون کند
مسکین فغانی چون کند یارب تمنای دگر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق و دردناک عاشقانه شاعر است. با آغاز عید، شاعر از شور و شوقی صحبت میکند که در کنار آن دلش خونین و زمانهاش پر از غم است. از زیباییهای معشوق و تأثیر زلف او بر دلش میگوید و نگرانی از این دارد که ممکن است به خطا عشق جدیدی به سراغش بیاید. دل او دچار شکستگی و درد عشق است و در جستجوی زیباییهای تازه، در حالی که نمیتواند از یاد معشوقش دل بکند. شاعر به محدودیتهای عشق و سوختن در این آتش اشاره میکند و از پیمانشکن بودن معشوقش گلهمند است و از خدا میخواهد که بر او رحم کند. احساسات او پر از شوق، عاشقانه و در عین حال غمانگیز است.