شمارهٔ ۳۱۲ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
از بیم جان گویم که دل دارد دلارایی دگر
من جای دیگر در بلا مسکین دلم جایی دگر
در جستجوی دلبری گویم سخن از هر دری
روی سخن با دیگری در سر تمنایی دگر
از گلستان کوی او دورم ز بیم خوی او
دارم خیال روی او هر دم بمأوایی دگر
هر دم ز آه متصل آشفته حال و تنگدل
زان آهوی مشگین خجل گردم به صحرایی دگر
هر چند می بندم دهان در کویش از آه و فغان
بی اختیار و ناگهان افتاده غوغایی دگر
چون گریه را پنهان کنم کز دیده ی تر دامنم
اتا دیده بر هم می زنم سر کرده دریایی دگر
عشق فغانی گر بسی ماند نهان بر هر کسی
زان به که گوید هر خسی آنجاست رسوایی دگر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر از درد و رنج خود صحبت میکند که ناشی از عشق و تمنای اوست. او به عشقش اشاره دارد که در جستجوی دلبری از هر چیزی سخن میگوید و از دوری محبوبش در عذابی به سر میبرد. هر لحظه با یاد روی او دلتنگ و آهکش است و نمیتواند احساساتش را پنهان کند. با اینکه تلاش میکند silent باشد، ناخواسته عواطفش بر او غلبه میکند و در نهایت به این نتیجۀ تلخ میرسد که عشق و دردش به رسوایی و آشنایی با دیگران ختم میشود.