شمارهٔ ۳۴۹ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا چند دردسر کشم از گفتگوی خویش
جایی روم که خود نبرم راه سوی خویش
چون من بخوی کس نیم و کس بخوی من
آن خوبتر که خوی کنم هم بخوی خویش
خوش حالتی که در طلبت گم شوم ز خود
چندانکه تا ابد نکنم جستجوی خویش
بیرنگم آنچنان که درین بوستان چو گل
آگه نمی شود دلم از رنگ و بوی خویش
روشندلان چو آینه از غایت صفا
بینند روی خلق و نبینند روی خویش
تا شد کمند زلف تو پیوند جان من
صید دلم رمید ز هر تار موی خویش
رندیست دل شکسته فغانی خاکسار
بر سنگ امتحان زده صد ره سبوی خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به دردسرهایی که از گفتوگوهای درونیاش میکشد اشاره میکند و از بیراهیاش در مسیر زندگی سخن میگوید. او احساس میکند که هیچکس نمیتواند او را درک کند و به همین خاطر بهتر میداند که به خود بپردازد. او در جستجوی معشوق خود، از خود گم میشود و دیگر به دنبال هویتش نیست. شاعر به زیبایی در این بوستان بیرنگ و بو توصیف میشود و میگوید که روشندلانی که در جستجوی حقیقتند، خود را نمیبینند. در نهایت، او به درد جدایی و وابستگی به محبوب اشاره میکند و از رنج دل شکستهاش سخن میگوید. این شعر بیانگر احساسات عمیق و مسائلی چون عشق، هویت و رنج است.