نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱۶ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اسیر لطف و گرفتار خشم و ناز توام

خراب یکنظر از چشم عشوه ساز توام

سرم بسدره و طوبی فرو نمی آید

که در مشاهده ی سرو سرفراز توام

ز مجلس می و ساقی بمسجد آمده ام

خراب زهد تو و کشته ی نماز توام

حکایت شب هجران ز حد گذشت ایدل

بگو که می کشد افسانه دراز توام

رخ نیاز نهادم بخاک مقدم او

بناز گفت که مستغنی از نیاز توام

چه جانگداز فغانی فسانه یی داری

بگو که سوخته ی حرف جانگداز توام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حالاتی از عشق و وابستگی می‌پردازد. شاعر خود را اسیر لطف و خشم معشوق می‌داند و از زیبایی او به شدت تحت تأثیر قرار گرفته است. او در حالی که به می و دلبر می‌نگرد، احساس خراب بودن و فراق را تجربه می‌کند. همچنین، شاعر در رابطه با زهد و عبادت معشوق نیز صحبت می‌کند، و می‌گوید که کشته‌ی عشق و زیورهای اوست. در نهایت، حالاتی از درد و فغان ناشی از دوری را بیان می‌کند و نشان می‌دهد که این عشق عمیق و جانگداز است.