شمارهٔ ۴۳۴ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ساقی خرابم از طرب دوش چون کنم
از دستت این شراب دگر نوش چون کنم
لب می گزی که زود چرا مست می شوی
ساغر تو می دهی، من مدهوش چون کنم
گویند جامه می دری و آه می کشی
با این سهی قدان قباپوش چون کنم
دانم که هست از تو مرادم خیال خام
این آرزو نایستد از جوش چون کنم
دل گوید این فسانه مرا اختیار نیست
خود را ز گفتگوی تو خاموش چون کنم
دشنام می دهی که مجو وصل و صبر کن
تلخست ترک من سخنت، گوش چون کنم
روز از غمت زیاد برم محنت خمار
این بزم چون بهشت، فراموش چون کنم
صدره سرم بخاک عدم دادی و هنوز
سوزم، که با تو دست در آغوش چون کنم
تاب دلم نماند فغانی و آن حریف
کاکل نمی کند ز سر دوش چون کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احوالات عاشقانه و دلشکستگی شاعر است. او از ساقی میخواهد که چگونه میتواند از دست شراب لذت ببرد در حالی که حالش خراب است. شاعر به لبهای معشوق اشاره میکند که آنها را میگزد و از سرعت مست شدنش میپرسد. وی تصریح میکند که آرزوهایش از وصول به معشوق تنها خیالی خام است و دلش نمیتواند از گفتوگو با او خاموش باشد. همچنین، او به دشنامهای معشوق اشاره میکند و میگوید که نمیتواند از غم و درد دور باشد و این بزم و لذتش همچون بهشتی فراموشنشدنی است. در نهایت، او از ناتوانیاش در تحمل دوری و آغوش معشوق سخن میگوید و نشان میدهد که عشق و دلتنگیاش او را سوزانده است.