شمارهٔ ۴۴۲ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ترا گزیده برای گزند خویشتنم
هلاک میطلبم نه بیند خویشتنم
گل مراد ز نخل تو آنقدر چیدم
که شرمسار ز بخت بلند خویشتنم
تو گرم گشته و من دل نهاده بر آتش
چه حالتست که هم خودسپند خویشتنم
ز عیش تلخ خودم خنده آید ای دشمن
کند هلاک همین زهر خند خویشتنم
گرم مراد نبخشی مراد خاطر تست
نه بر مراد دل دردمند خویشتنم
بعشق اگرچه همه عمر پند خود دام
کفایتی نشد آخر ز پند خویشتنم
نه صید لاغر یارم فغانی از چه سبب
بدست زور کشد در کمند خویشتنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوعاتی همچون عشق، درد و جستجوی مراد اشاره دارد. شاعر از احساساتی چون هلاکت، شرم و تلخی صحبت میکند و بیان میکند که با وجود تلاشها و آرزوهایش، هنوز در درون خود دچار تضاد و درد است. او به فرد موردعلاقهاش اشاره دارد و میگوید که اگر او مرادش را ندهد، در واقع دلش دچار رنج بیشتری خواهد شد. شاعر در نهایت به این واقعیت میرسد که نمیتواند از درد و احساسات خود رهایی یابد، حتی اگر عمرش را در تلاش برای تبدیل آن به پند بگذراند.