نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳۶ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کجاست دل که به شبهای تار گشت کنم

شراب نوشم و در کوی یار گشت کنم

دلم ربوده ی کوی تو گشته است چنان

که شادمان نشوم گر هزار گشت کنم

هزار بار بخون گشتم و نشد که دمی

گرفته دست تو در لاله زار گشت کنم

چه می دهی به چمنم ره نه آن دلست مرا

که گل بچینم و در جویبار گشت کنم

ز وعده ی تو هلاکم ببینم آنکه شبی

بگرد کوی تو بی انتظار گشت کنم

بر آر حاجت من تا بکی چو ماتمیان

بخود بگریم و در هر مزار گشت کنم

جنون گرفت فغانی همین سزاست مرا

که بی گلی بهوای بهار گشت کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و اشتیاق خود نسبت به معشوقش می‌پردازد. او از دلش که در شب‌های تار تحت تاثیر عشق قرار گرفته و به خاطر یاد معشوقش سر مست از شراب در کوی او می‌چرخد، می‌گوید. دلش به قدری عاشق شده که حتی با هزار گشت و گذار هم شادمان نمی‌شود. او حسرت می‌خورد که نمی‌تواند دست معشوقش را بگیرد و از وعده‌هایش ناامید است. در نهایت، شاعر از معشوقش می‌خواهد که حاجتش را برآورده کند تا بتواند از این درد و جنون رهایی یابد، چرا که بدون زیبایی و عشق او، حالت بهاری را نمی‌تواند تجربه کند.