شمارهٔ ۴۴۰ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دشمن شدی بیکدمه زاری که داشتم
آیا کجا شد آن همه یاری که داشتم
چندان نمک زدی که بجان هم رسید کار
در سینه آن جراحت کاری که داشتم
هر چند سوختیم دل از حال خود نگشت
شد راست لاف پاک عیاری که داشتم
کاری نکرده در صدف سینه ی گلی
آن گریه ی چو ابر بهاری که داشتم
بعد از هزار طعن و ملامت شدیم خاک
این گل شکفت زانهمه خاری که داشتم
سر شد نشان تیر و بود دام دل هنوز
سودای آن رمیده شکاری که داشتم
آخر بخاکساری و افتادگی کشید
آن سرکشی و کینه گذاری که داشتم
آخر به آه و ناله فغانی قرار یافت
در گلشن آن نوای هزاری که داشتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر دربارهی دوست و دشمنی میپردازد. شاعر از درد و زخمهایی که بر دل دارد صحبت میکند و به یاد یاریهای گذشتهاش میافتد. او احساس میکند که دشمنی به زندگیاش آسیب رسانده و در عین حال از خاطرات شیرین و رنجهایش یاد میکند. شاعرانگی او با نمادهایی از طبیعت و عشق همراه است و در نهایت به نتیجه میرسد که این تجربیات، او را به جایی از آرامش و قرار رسانده است. برآیند شعر، تأملی است بر رابطهها و احساساتی که در زندگی تجربه میشود.