شمارهٔ ۴۴۹ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
خوش آنکه بیخبر از جام آرزوی تو باشم
چو دیده باز کنم در طواف کوی تو باشم
حدیث حسن تو گویم نشان کوی تو پرسم
ز بسکه گم شده از خود بجستجوی تو باشم
سزای دیده ی من نیست دیدن مه رویت
همین بسست که در آرزوی روی تو باشم
شراب خورده و خوی کرده چون روی بگلستان
سپند آتش غیرت ز رنگ و بوی تو باشم
دمی که غنچه ی سیراب در سخن بگشایی
چو گل شکفته و خندان ز گفتگوی تو باشم
چو کاکل تو پریشان ز شوق روی تو گردم
ز فکر موی میان تو همچو موی تو باشم
سحرگهی که کند زهره ساز چنگ صبوحی
نشسته منتظر رقص و های و هوی تو باشم
گهی که ناز کند خوی نازکت بفغانی
غلام ناز تو گردم اسیر خوی تو باشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عشق و آرزوهای شاعر اشاره دارد. شاعر میخواهد بدون آگاهی از عشقش زندگی کند، اما در واقع دائماً در جستجوی معشوقش است. او میگوید که تنها آرزوی دیدن چهره محبوبش کافی است و هیچ چیز دیگری برایش مهم نیست. شاعر به زیباییهای معشوق و تأثیر آن بر خود اشاره میکند و تمایل دارد در لحظههایی شاد و خوشبختی را به خاطر عشقش تجربه کند. در نهایت، او به وابستگی و اسیری در عشق معشوقش اعتراف میکند و به تمایل خود برای فدای عشقش اشاره دارد.