شمارهٔ ۴۵۰ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به حالی بس عجب شب زان جوان سرخوش افتادم
شد او با صد چراغ از پیش و من در آتش افتادم
به حال مرگ بودم صبحدم چون خاستم از جا
به راهش بس که شب در پای رخش سرکش افتادم
دلی میباید و صبری که آرد تاب آن جولان
گرفتم اینکه من هم در عنان ابرش افتادم
بهر نوعی که خواهی شیوهٔ دست و کمان بنما
که من خود بسمل از شکل کمان و ترکش افتادم
کبابم کرد و میسوزم هنوز از صحبت گرمش
من وحشی کجا در دام این آتشوَش افتادم
خرابم داشت دوش آن سادهلب از خندهٔ شیرین
همه شب سرگران از آن شراب بیغش افتادم
فغانی شب که میرفت از برم آن غنچهٔ خندان
نمیدانم چه شد آخر که این سان ناخوش افتادم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به حال و هوا و احساسات خود در یک شب میپردازد. او از برخورد با یک جوان سرخوش و زیبا صحبت میکند که با وجود شادی و روشنی او، خود در درد و آتش عشق گرفتار شده است. شاعر به حالت مرگ و ناتوانی خود اشاره میکند و میگوید که برای عشق و شوقی که دارد، نیاز به دل و صبر دارد. او با تصاویری از کمان و تیر، عشق را تشبیه میکند و میگوید که در این عشق به زخمهای خود دچار شده است. در ادامه، از صحبتهای گرم و شیرین آن شب و تأثیر آن بر خود یاد میکند و در نهایت به احساس ناخوشایندی که در پایان شب به او دست میدهد اشاره میکند. بهطور کلی، شعر نشاندهندهی تنش میان شوری عشق و دردهای ناشی از آن است.