نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷۱ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ساقی در آتشم، نظری در ایاغ کن

یعنی بیار مرهم و درمان داغ کن

کشتی روانه ساز که باد مراد خاست

اختر دلیل شد طلب شبچراغ کن

آن گوهر مراد که از دیده غایبست

شاید که در کنار تو باشد سراغ کن

ای آنکه سنگ می فگنی بر سبوی ما

بستان پیاله یی و علاج دماغ کن

از جام لاله مستم و از بوی گل خراب

باور نمی کنی سخنم، گشت باغ کن

مردم در انتظار و همایی نشد شکار

ای چرخ استخوان مرا پیش زاغ کن

در بزم عیش نیست فغانی دگر قرار

می زور کرد روی بکنج فراغ کن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از ساقی می‌خواهد که با آوردن مرهمی برای دردها و آلامش، به او کمک کند. او اشاره می‌کند که کشتی زندگی‌اش در حال حرکت است و به دنبال نشانه‌ای برای راهیابی‌اش می‌گردد. شاعر به گوهری که از دیدش پنهان است اشاره می‌کند و می‌گوید شاید آن گوهر در کنار ساقی باشد. او از کسی که سنگ به جان دلش می‌زند می‌خواهد که با یک پیاله، حال او را بهتر کند. شاعر به مستی‌اش از جام لاله و بوی گل اشاره می‌کند و می‌گوید در این بزم، همه در انتظار یک همایند و حقایق جدیدی هستند. در نهایت، او از بی‌قراری و عدم آرامش در عیش و نوشش سخن می‌گوید و می‌خواهد که از زندگی روزمره خود فاصله بگیرد و به آرامش برسد.