شمارهٔ ۴۷۷ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
نخل تو سرکش و دل خود کام من همان
ناز تو همچنان طمع خام من همان
در جنت وصال مرا روز و شب یکیست
در روزگار هجر سیه شام من همان
هر قطره چشمه یی شد و هر چشمه آب خضر
از باده ی مراد تهی جام من همان
همسایه را ز پهلوی من خانه شد خراب
فریاد جغد بر طرف بام من همان
گردم بگرد دوست چو پروانه گرد شمع
واصل شوم مگر بود آرام من همان
من خود ز انفعال شدم بر زمین فرو
خندان لبش بطعنه و دشنام من همان
مردم ز صید خود همه در سایه ی همای
خالی بشاهراه پری دام من همان
هر خوبرو چو شیر و شکر با حریف خویش
بد مستی حریف می آشام من همان
آزاد شد فغانی بیدل ز انفعال
بر هر زبان رود ز بدی نام من همان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و عذابی که شاعر در نتیجه جدایی از معشوق خود تجربه میکند، میپردازد. شاعر از نخل سرکش و دل خودکام خود سخن میگوید و ناز معشوق را طمع خام خود میداند. در روزهای وصال، همهچیز به یک شکل است، اما در زمان جدایی، شرایط دشوارتر میشود. هر قطره چشمه و هر آبی که به او میرسد، او را از باده معشوق تهی میکند. همسایهاش در کنار او خراب شده و صدای جغد در شب تداعیگر درد و تنهاییاش است. او مانند پروانهای دور شمع میگردد و آرزوی وصال دارد. همچنین، او از حال و روز خود به دلیل جدایی و طعنههای معشوق به شدت رنج میبرد و در نهایت، به آزادی و بیان احساساتش میرسد.