نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸۱ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

فصل خزان گذشت و رخ زرد من همان

بلبل ز ناله ماند و دم سرد من همان

رنگ از رخ چمن شد و برگ درخت ریخت

وین داغ کهنه بر دل پر درد من همان

گشتم غبار و رفتم ازین خاکدان برون

باشد براه او اثر گرد من همان

نتوان بصد چراغ دلی در زمانه یافت

بر اوج دلبری مه شبگرد من همان

نقش مراد خویش فغانی نیافتم

ماندست با فلک بعقب نردمن همان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف احساسات و وضعیت خود در فصل خزان می‌پردازد. او از زردی چهره‌اش و غم درونش سخن می‌گوید و به حال و هوای گرفته و بی‌رنگ طبیعت اشاره می‌کند. دردهای کهنه در دل او مانند غباری است که به سختی می‌تواند از این دنیا جدا شود. شاعر نمی‌تواند کسی را پیدا کند که دلش را در این زمانه روشن کند و حس می‌کند که آرزوهایش همچنان در آسمان معلق مانده‌اند. در نهایت، او بیان می‌کند که در جستجوی عشق و خوشبختی باز هم همان احساسات قبلی را با خود carries.