نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸۹ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چشم گریانم که می‌گردد ز شوقت خون در او

جا ندارد جز خیال آن لب میگون در او

غنچهٔ سیراب از باران اشکم در چمن

چشمهٔ خونست و غلتان لؤلؤ مکنون در او

آنچه روی عالم‌افروز است هرسو جلوه‌گر

کز لطافت مانده حیران دیدهٔ گردون در او

چیست دانی چشمهٔ میم دهانت در سخن

نقطهٔ موهوم و چندین نکتهٔ موزون در او

محمل لیلی به صد زیب و صفا آراست عشق

لیکن از تنگی نگنجد مستی مجنون در او

حیرتی دارم ز دل با آنکه صد جا داغ شد

داغ دیگر از کجا هردم شود افزون در او

جا ندارد جان درون دل ز بسیاری درد

هر نفس دردی دگر می‌آید از بیرون در او

گلشن کویت که بزم عیش و جای خرمی‌ست

تا به کی باشد فغانی با دلی پرخون در او؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و غم ناشی از آن سخن می‌گوید. او احساسات خود را به صورت عمیق و تصویری بیان می‌کند. چشمانش که از گریه پرشده، نشان از درد و longing دارد. ذکر غنچه و باران اشک، سمبل عشق شکست‌خورده و لطافت احساسات است. شاعر به زیبایی‌های محبوبش می‌بالد، اما در عین حال از تنگی و دردهای بی‌پایان درونی‌اش نیز شکایت می‌کند. او به تناقض‌های عشق و غم و شگفتی‌های آن می‌پردازد، و در نهایت به ناکامی و درد دل از دوری محبوب اشاره می‌کند. این شعر بیانگر عمق احساسات انسانی و چالش‌های عشق است.