نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹۹ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

نیست یکدم که نه با ناله و فریادم ازو

تا چه کردم که بدین روز بد افتادم ازو

آنکه نزدیکتر از جان عزیزست بمن

کی تواند که نیاید نفسی یادم ازو

می شوم محو چو رو می دهم گریه ی شوق

آه ازین سیل که ویران شده بنیادم ازو

نیست بر مرحمت و لطف کسم هیچ نظر

چشم دارم که رسد خنجر بیدادم ازو

دید بزم من و دامن بچراغم زد و رفت

رفت بر باد فنا منزل آبادم ازو

در دلم از شکرستان تو شوریست مدام

این چه شیرینی و شکلست که فرهادم ازو

داشت بر آتشم آن شمع و نیامد ببرم

داغ داغست فغانی دل ناشادم ازو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات به درد و اندوه خود از جدایی و فراق معشوق می‌پردازد. او از ناله و فریادهایش در غم محبوب سخن می‌گوید و احساس می‌کند که نزدیک‌ترین فرد به او نیز نمی‌تواند از یادش برود. او در حسرت عشق، محو و غرق اشک شوق است و از ویرانی‌های ناشی از این درد صحبت می‌کند. در ادامه، شاعر به بی‌اعتنایی دیگران و بی‌پناهی خود اشاره می‌کند و از لحظه‌های خوشی که در بزم خود داشته، ولی آن‌ها هم غیبت محبوب، به باد رفته‌اند. در نهایت، او از شعله‌های عشق و داغی که در دلش دارد، می‌گوید. به طور کلی، احساساتی عمیق از عشق، فقدان و شوق در این ابیات موج می‌زند.