شمارهٔ ۵۰۹ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
عمریست کز سر ما میل مراد رفته
شادی و کامرانی ما را زیاد رفته
از برق نا امیدی آتش بجان فتاده
وز آه نا مرادی هستی بباد رفته
در غنچه ی دل ما رنگ بهی نمانده
وز کار بسته ی ما بوی گشاد رفته
عشقست و صد ملامت گفتن چه سود ما را
کاین بر صلاح مانده وان بر فساد رفته
در عاشقی و مستی گشتم چنانکه از من
بر آسمان فرشته بی اعتقاد رفته
روز و شب از غم دل این چشم خونفشانرا
اشک از بیاض ریزان نور از سواد رفته
گردون اگر نبخشد کام دلت فغانی
غمگین مشو که از وی این اعتماد رفته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و ناامیدی خود میگوید و اشاره دارد که سالها از آرزوهایش دور مانده و شادی و خوشبختی از او رفته است. او بیان میکند که آتش ناامیدی در جانش افتاده و امیدش از بین رفته است. همچنین، عشق و ملامت در زندگیاش به جایی نرسیده و بوی خوشی از کارهایش رخت بر بسته است. شاعر در دل خود غم و درد را حس میکند و به نگرانی از ناکامیهایش میپردازد. او به این نتیجه میرسد که اگر آسمان هم خواستههای او را برآورده نکند، نباید غمگین شود، زیرا اعتماد به آن نیز از بین رفته است.