نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱۰ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

نه خیال غنچه بندم نه به گل کنم نظاره

که مرا دلی فگار و جگریست پاره پاره

من و آفتاب رویت که به خلوت سعادت

شرفیست عالمی را ز طلوع آن ستاره

بخدا که در دل من رقم دویی نگنجد

تو بیا که من ز غیرت کنم از میان کناره

بجراحت دل من که نمک زدی حذر کن

که مباد ز آتش آن بگلت رسد شراره

تو بگشت باغ و گلها بکرشمه ی تو حیران

چه رود بجان مردم که برون روی سواره

نکشم سر از جفایت اگرم بتیغ پرسی

ز تو هر چه بر من آید بکشم هزار باره

چکنم اگر نسازم بجفای خار هجران

چو ز آب دیده ی من ندمد گلی چه چاره

همه برگ نا امیدی ز بهار عمر چیدم

که بکام من نگردد فلک ستیزه کاره

ز فسانهٔ فغانی دل کوه رخنه گردد

نفس نیازمندان گذرد ز سنگ خاره

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساسی از دل شکستگی و محبت غیرقابل دسترس است. شاعر نه تنها به زیبایی‌های گل و غنچه توجهی ندارد، بلکه از درد و رنج خود می‌گوید. او عاشق کسی است که زیبایی‌اش برایش چون آفتاب است و در دلش، محبتی عمیق وجود دارد. شاعر از غم و آتش جدایی می‌گوید و به طور واضح احساس می‌کند که عشقش برایش زجرآور است. او ایستاده در برابر جفای معشوق، حتی اگر این جفا به مرگش بینجامد. در نهایت، شاعر به ناامیدی و گذر عمر اشاره می‌کند و از سختی‌ها و غم‌های عشقش سخن می‌گوید.