نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۲۵ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ساقی چه سر گران به من زار گشته‌ای

پیمانه‌ای بنوش که هشیار گشته‌ای

در بحر خواب بودی و طوفان گرفته بود

اکنون قیامتست که بیدار گشته‌ای

قدر گلاب می‌شکند عطر دامنت

معلوم می‌شود که به گلزار گشته‌ای

ای جان رفتنی چه شتابست، یک زمان

خوش باش چون به خسته‌دلان یار گشته‌ای

من کز دو کون گشته‌ام آزاد سال‌هاست

هستم غلام اگر تو خریدار گشته‌ای

پرهیز می‌کنند دلا از تو دوستان

آخر چه دشمنی که چنین خوار گشته‌ای

اخلاص این شکسته ندانسته‌ای هنوز

عمری اگرچه در دل افگار گشته‌ای

ای در مقام جنگ زده راه آشتی

صنعت مکن که درد دل یار گشته‌ای

بر آستان عشق فغانی قرار گیر

بنشین به یک مقام که بسیار گشته‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر درباره عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر از ساقی (ملاک عشق) می‌خواهد که با نوشیدنی‌اش او را بیدار کند، چرا که به نظر می‌رسد که عشق او را به حالت خلسه و خواب فرو برده است. شاعر به بیداری و تغییراتی اشاره می‌کند که در زندگی‌اش رخ داده و از یادآوری عطر و زیبایی عشق در گلزار سخن می‌گوید. او همچنین به گذر زمان و اهمیت خوش بودن در کنار دوستانه اشاره دارد و از عواقب عدم وفاداری و صداقت می‌گوید. در نهایت، شاعر خواستار آشتی و آرامش در دل عشق است و به اهمیت اتصال به احساسات واقعی دعوت می‌کند.