نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۲۸ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

ای برده دل از دلبران حسنت ز روی دلبری

هر گوشه سرگردان تو، صد آفتاب خاوری

چون از قبای نیلگون نخل قدت آید برون

یوسف کشد در خاک و خون پیراهن نیلوفری

گیرم که صد افسون کنم سوز سخن افزون کنم

وصف جمالت چون کنم کز برگ گل نازک‌تری

رخساره گلگون ساختی مستانه بیرون تاختی

صد ملک دل پرداختی فریاد ازین غارتگری

هر جا که باشی در گذر وز سوز دل‌ها بی‌خبر

آهی برآریم از جگر تا غافل از ما نگذری

مه پاسبان کوی تو مهر از شرف هندوی تو

جان‌ها سپند روی تو یا رب چه نیکو اختری

رنگ قضا آمیخته حسن و ملاحت ریخته

ناز و بلا انگیخته در صورت حور و پری

ای رفته بی صبر و سکون ناگه به کوی او درون

عشقت گدا آرد برون گر پادشاه کشوری

خو کن فغانی در قفس بشکن پر و بال هوس

تا کی چو بلبل هر نفس نالان به باغ دیگری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی زیبایی و دلربایی محبوبی است که شاعر به آن عشق می‌ورزد. شاعر به شدت تحت تأثیر جذابیت محبوبش قرار دارد و از درد جدایی و بی‌خبری از او ناله می‌کند. او از زیبایی‌های محبوبش می‌گوید و تصور می‌کند که حتی با افسون‌های متعدد نمی‌تواند وصف جمال او را به درستی بیان کند. شاعر به وضوح حسرت و غم ناشی از دوری محبوب را احساس می‌کند و به نوعی به جاذبه و خطراتی که عشق به همراه دارد اشاره می‌کند. او همچنین به قدرت عشق اشاره می کند که می‌تواند حتی پادشاهان را نیز در پی محبوب بکشاند. در نهایت، شاعر از بی‌قراری و longing خود صحبت می‌کند و آرزو می‌کند که بتواند از قفس اندوه خارج شود و به محبوب برسد.