نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۳۱ بابافغانی

بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گل شکفت و هر کسی دارد هوای گلشنی

ما و داغ آتشین رویی و کنج گلخنی

گشت بستان کن که بهر دیدن روی تو شد

هر گلی چشمی و هر چشمی چراغ روشنی

مست می آیی و در دلها تصرف می کنی

زان رخ گلرنگ همچون آتشی در خرمنی

فتنه یی از نرگس مست تو در هر کشوری

آتشی از شمع رخسار تو در هر مسکنی

کی شود خالی دلم چون غنچه از سوز نهان

گر نسازم چاک از دست غمت پیراهنی

هیچ گلی بی زخم خار از گلشن حسنت نرست

زین چمن یوسف برون آورده پر خون دامنی

ای که پرسی صبر و آرام فغانی را که برد

جادوی مردم شکاری، آهوی صید افگنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی گل و تأثیر آن بر دل‌ها اشاره می‌کند. او می‌گوید که گل شکفته و هر کس به فکر زیبایی آن است، در حالی که خود او داغ آتشین عشق را بر دوش می‌کشد. بستان پر از گل‌هاست که به خاطر دیدن چهره محبوبش روشنایی می‌بخشد. محبوب او با وارد شدن به دل‌ها، آن‌ها را مسحور می‌کند و زیبایی‌اش مانند آتش در دل‌ها شعله ور است. شاعر از درد و رنج عشق و جدایی می‌گوید و اینکه هیچ گل بدون خار در باغ عشق نمی‌روید و عشق او پر از جراحت و غم است. او به زیبایی محبوبش که مثل جادو حقه‌ای بر دل‌ها می‌زند، اشاره می‌کند و از چالش‌های عشق و صبر می‌نالد.