شمارهٔ ۵۴۳ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تویی که هیچ گرفتی گل و شراب کسی
مدام خنده زدی بر دل کباب کسی
تو کز دریچه ی خورشید سر بدر کردی
کجا پسند کنی خانه ی خراب کسی
ترا که خانه پر از در شبچراغ بود
چه احتیاج بگلگشت ماهتاب کسی
همین ز چشمه ی خورشید خود بر آمده یی
قدم نکرده تر از ناز از گلاب کسی
ز آب و آینه هم روی خویش پوشیدی
ز شرم چشم نکردی بر آفتاب کسی
مگو که شب ز خیالم چه خواب می بینی
مپرس ازین که پریشان مباد خواب کسی
اثر نماند ز گردم فغانی آنهم رفت
که می شدم بصد آشوب در رکاب کسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت خاصی که یک معشوق دارد اشاره میکند. او از خنده و شادی معشوق سخن میگوید و بیان میکند که چگونه این زیبایی و شوق، خانه و دلی را که در آن اندوه و خراب است، تحت تأثیر قرار میدهد. شاعر به زیبایی و روشنی معشوق مانند خورشید اشاره میکند و حسرت و اندوه ناشی از عشق را نیز نشان میدهد. نهایتاً، او به این نکته میرسد که این احساسات و شور و شوق به عشقش، حتی اگر از بین برود، باز هم تأثیرات عمیقی بر زندگیاش گذاشته است.