شمارهٔ ۵۵۰ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
از او قاصد بخشم آمد به من یارست پنداری
ز مرگم می دهد پیغام غمخوارست پنداری
نگاهی می کنم از دور و خرسندم بجان دادن
مراد از عاشقی این مردن زارست پنداری
کشم از دوستان جوری که داغ دشمنم سهلست
بلای من همین بیداد اغیارست پنداری
چه باک از سوختن آنجا که باشد آتشین رویی
هلاک خویش بر پروانه دشوارست پنداری
چنان از جلوه ی شاخ گلی افتاده در خونم
که در پایم هزاران نشتر خارست پنداری
شود خون هزاران آب تا برگ گلی روید
چه دل بندم باین خونابه گلزارست پنداری
رود در عاشقی هردم سر آشفتهای دیگر
شود بسیار از اینها فتنه بیدارست پنداری
چه درد از آه مظلومان فغانی مست غفلت را
خبر از خود ندارد خواجه هشیارست پنداری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حال و روز عاشق و غم و اندوه او میپردازد. شاعر از قاصدی سخن میگوید که پیغام مرگ و غم را برای او آورده و عاشقی را به معنای جان سپردن و رنج بردن میداند. او به وضوح از درد و رنج ناشی از عشق حرف میزند و به نحوی بیان میکند که این رنجها به مراتب از مصیبتهای دشمنان کمتر به نظر میرسند. شعلهور شدن عشق را همانند آتش سوزان میبیند که تحمل آن آسان نیست. همچنین شاعر به زخمها و دردهای عاشق اشاره میکند، به ویژه وقتی که از زیبایی معشوق سخن به میان میآورد. او در نهایت به درد مظلومان و غفلت انسانها از واقعیات اشاره میکند و میگوید که عاقلترین افراد نیز گاهی از حقیقت خود بیخبرند.