شمارهٔ ۶۵ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوش جان زندگی از چشمه ی حیوان تو داشت
دیده آب دگر از چاه زنخدان تو داشت
دل بسی چاشنی ازچشمه ی نوش تو گرفت
دیده چندین نمک از پسته ی خندان تو داشت
روزگار دل دیوانه برآشفت که دوش
کار با سلسله ی زلف پریشان تو داشت
عشق می خواست که رسوا کند ای خرقه ی تر
دست بر من زد و در آتش سوزان تو داشت
ملک دل خرم و آراسته بی شرکت غیر
شد به قربان خیال تو که فرمان تو داشت
از گل عشق فراهم نشود غنچه ی دل
وین گشادیست که از چاک گریبان تو داشت
بلبلی صبح فغانی غزلی خواند غریب
گریه آورد مگر نسخه ی دیوان تو داشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و زیبایی معشوق خود سخن میگوید. او به چشمه جان و دل خود اشاره میکند که از وجود محبوبش نشأت میگیرد و به تغییرات احساسیاش بر اثر حضور معشوق اشاره دارد. چشمها و دلش از زیباییهای معشوق پر شده و حتی در روزگار ناآرامی نیز دست از عشق نمیکشد. شاعر متوجه میشود که عشق میخواهد او را در آتش احساساتش بسوزاند و از این واقعیت گریزی ندارد. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره کرده و میگوید که محبت او بیهمتا است و بدون او، دلش نمیتواند آرامش یابد. در نهایت، بلبل صبح، نوای درد عاشقانهاش را میخواند که نشانهای از عشق عمیق و احساسات غمگین اوست.