شمارهٔ ۸۱ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تویی مراد دو عالم، خرد همین دانست
کسی که دید خدا در میان چنین دانست
خطا نگر که به یکدم هزار شیشهی دل
شکست زاهد و خود را درست درین دانست
هر آنکه دست به دست گرهگشایی داد
کلید گنج سعادت در آستین دانست
به پایهی شرف آن رند حقشناس رسید
که ریگ بادیه را لعل آتشین دانست
چنان کرشمهی ساقی ربود عاشق را
که درکشید می تلخ و انگبین دانست
ز برق حادثه آتش به خرمنش نرسید
غنی که قدر گدایان خوشهچین دانست
سزد که مهر سلیمان به اهرمن بخشد
هر آنکه نیک و بد کار از نگین دانست
چه خاک در نظر همتش چه آب حیات
کسی که شیوهی رندان رهنشین دانست
قبول داشت فغانی که مقبلش خواندی
تو طعنه کردی و آن ساده آفرین دانست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف ویژگیهای خاصی از انسانها و روابط میان آنها میپردازد. میگوید که کسی که خدا را درک کرده، در حقیقت به حقیقت و خرد واقعی رسیده است. او از زاهدانی یاد میکند که با خودخواهی و محدودیتهای ذهنیشان، نمیتوانند حقیقت را ببینند. شاعر همچنین به اهمیت کمک کردن به دیگران و درک ارزشمندی که در این عمل نهفته است اشاره میکند. شخصی که به دیگران یاری میرساند، در واقع کلید سعادت را در دست دارد. در ادامه، به ارزشهایی چون شرف و حقشناسی پرداخته و بر این نکته تأکید میکند که فردی که در برابر چالشها با صبر و شجاعت برخورد میکند، موفقتر خواهد بود. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا، به اهمیت عشق و محبت پرداخته و نشان میدهد که حتی در سختیها، افراد میتوانند لذت و شادی را پیدا کنند. او در انتها بیان میکند که برخی افراد به رغم نیک و بد بودن کارهایشان، ارزش واقعی را درک میکنند و در نهایت، عشق و سادگی در فهم آنچه میگذرد، برجسته میشود.