شمارهٔ ۸۸ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
مستم اگر باده نیست لعل لب یار هست
گو می تلخم مباش شربت دیدار هست
ساقی ما بیطلب گر ندهد جرعهای
تشنهلبان را کجا قوت گفتار هست
صبح وصالم دمید گلبن عیشم شکفت
رخصت چیدن کجاست در دلم این خار هست
خواستم از دل نشان داد به تیرم جواب
رخنهٔ پیکان هنوز در دل افگار هست
گر ندهد باغبان رخصت گشت چمن
من که به خواری خوشم سایهٔ دیوار هست
مرد نظر باز را تلخ مگو ای حکیم
نیش زبان تا به کی، غمزهٔ خونخوار هست
آنکه به خلوت درون نکتهفروشی کند
گو به در آ کاین سخن بر سر بازار هست
آنچه مراد من است خارج رنگ است و بو
ورنه گل زرد و سرخ در همه گلزار هست
در قدم شمع خویش باش فغانی سپند
زآن که چراغ ترا آفت بسیار هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و لذتهایی که در زندگی وجود دارد اشاره میکند. شاعر با بیان اینکه اگر بادهای نیست، لب یار میتواند تسکیندهنده باشد، به نقش عشق و محبت در زندگی اشاره دارد. او به احساس تشنگی و نیاز به وصال معشوق پرداخته و از رنجهای دل ناشی از فاصله و جدایی صحبت میکند. همچنین، شاعر به تلخیهای زندگی و نظرات ناامیدکننده دیگران اشاره میکند و میگوید که ارزشهای واقعی در درون خود ما و در ارتباطات عمیقتری که با دیگران داریم نهفته است. در نهایت، او بر اهمیت حفظ سادگی و زیباییهای درونی تأکید میکند.