شمارهٔ ۸۹ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گشود چاک گریبان که یاسمین اینست
نمود ساعد و گفتا در آستین اینست
من از حلاوت خطش کنایتی گفتم
لبش بخنده در آمد که انگبین اینست
نگاه بر شکرش کردم از سر حسرت
بغمزه کرد اشارت که در کمین اینست
سخن ز صورت چین می گذشت در مجلس
کشید زلف ز عارض که نقش چین اینست
نشان حال خرابات جستم از رندی
نهاد کاسه ی دردی که بر زمین اینست
اگر محبت اسلام داری ای زاهد
در آبکوچه ی عرفان که راه دین اینست
رحیم ساخت فغانی دل چو سنگ بتان
سرایت نفس و آه آتشین اینست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با اشاره به زیبایی و جذابیت یاسمین، توجه مخاطب را به ظرافتها و حلاوت عشق جلب میکند. او با ابراز حسرت به شکرینی لب یاسمین و اشاره به زلفهای زیبای او، به توصیف عشق و زیبایی میپردازد. در ادامه، شاعر به وجود محبت و دوستی در عرفان و سلامت دل اشاره میکند و نشان میدهد که در این مسیر، عواطف عمیق و صادقانهای وجود دارد. در نهایت، او تأکید میکند که عشق و عشقورزی چیزهایی هستند که فراتر از ظواهرند.