شمارهٔ ۹ بابافغانی
بابافغانی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زهی حیات ابد از لبت حوالهٔ ما
دمی وصال تو عمر هزار سالهٔ ما
ز آب دیده برد سیل خانهٔ مردم
رسول اشک چو پیش آورد رسالهٔ ما
چو با تو زاری احباب درنمیگیرد
چه سود از آنکه جهان گیرد آه و نالهٔ ما
دمی که بر سر خوان وصال مهمانیم
فلک ز رشک به تلخی دهد نوالهٔ ما
دوای چهرهٔ زرد از طبیب پرسیدم
به عشوه گفت که یک جرعه از پیالهٔ ما
چو گفتمش چه گلست این که هیچ خارش نیست
شکفته گشت که رخسار همچو لالهٔ ما
دریغ و درد فغانی که از نعیم وصال
نوالهٔ جگر خسته شد حوالهٔ ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساس عمیق عشق و نیاز به وصال معشوق میپردازد. شاعر از اهمیت لحظههای وصال و تأثیر آن بر زندگیاش میگوید و اشاره میکند که حتی در سختیها و غمها، عشق به معشوق بر تمامی مشکلات غلبه دارد. او با بیان اینکه وصال معشوق همچون جانی جدید به او میبخشد، درد دوری را با اشکها و آه و نالههایش زنده نگه میدارد. در انتها، شاعر با حسرت به نعمت وصال و تأثیر آن بر وجودش اشاره میکند و درد عمیق ناشی از جدایی را به تصویر میکشد.