نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۳ فیاض لاهیجی

فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نظر به روی تو دارد نگاه بی‌ادبست

سری به گوش تو دارد کلاه بی‌ادبست

گهی به روی تو دستی زند گهی بر دوش

در اختلاط تو زلف سیاه بی‌ادبست

تو بی‌نقاب و من از انفعال می‌لرزم

که طفل آرزویم را نگاه بی‌ادبست

در آتشیم چو خالت ازینکه بر لب جو

به طرز خطّ تو روید گیاه بی‌ادبست

به دور روی تو شرمنده نیستند افسوس

که مهر خیره‌سر افتاد و ماه بی‌ادبست

فتاده پرده ز کار دلم چه چاره کنم

که گریه طفلْ مر جست و آه بی‌ادبست

نفس ببند و ترحم به خرج کن فیّاض

که آهِ پرده درِ صبح‌گاه بی‌ادبست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به وضعیت دشوار و خراب زندگی اشاره می‌کند و از امیدهایی سخن می‌گوید که مانند سراب هستند و فقط تشنگی را بیشتر می‌کنند. او از ساقی (شراب‌فروش) می‌خواهد که خون شیشه را بگیرد و به او بگوید، زیرا در بین آتش و آب، حالش خیلی بد است. شاعر ابراز می‌کند که اگر معشوقه‌اش لبخند بزند، دلش شاد می‌شود. او می‌گوید که عشق و شوق نسبت به معشوق قابل بیان نیست و این عشق بسیار عمیق‌تر و ارزشمندتر از یک یادداشت ساده است. در پایان، شاعر از معشوقه دعوت می‌کند که به میکده بیاید، زیرا چشمانش پر از اشک است و او به شراب نیاز دارد.