شمارهٔ ۱۳۴ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
کار دلم در شکنج زلف تو تنگ است
همچو مسلمان که در دیار فرنگ است
در ره عشقت ز طعنه باک ندارد
این دل چون شیشه آزمودة سنگ است
آن طرف کام نیست غیر ندامت
چیدم و دیدم گل امید دو رنگ است
حال دل سادهلوح با تو بگویم
چهرة آیینه را ببین که چه رنگ است
صلح دو عالم چه میکنیم چو با ما
گوشة ابروی یار بر سر جنگ است
بادة شیرین عمر خضر چهریزی
در گلوی تلخ ما که شهد شرنگ است
عمر دواسپه گذشت این چه شتابست
نام مجو از کسی که در غم ننگ است
فیض کمال خجند یافته فیّاض
حیف مجال سخن که قافیه تنگ است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و لطافت طبیعت و عشق اشاره میکند. او به تمایز بین گل و خس (علف هرز) و زاغ و بلبل (پرندههای زشت و زیبا) میپردازد و میگوید که هرچند دنیا آشفتگیهایی دارد، اما زیباییهای خاصی نیز در آن وجود دارد. شاعر به ناز و زیبایی بهار و خوشی فصل خزان اشاره میکند و تأکید میکند که محبوب او (یار) ناز خاصی دارد که از بیتوجهیهایش ناشی میشود. در ادامه، او به درد دل و احساسات عاشقانهاش میپردازد و نشان میدهد که دلش، همچون گلی در کعبه، زیبایی و غم را یکجا دارد. در نهایت، شاعر فضایی تأملی ایجاد میکند و به نقش مشکلات و پیچیدگیهای زندگی اشاره میکند.