نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۴ فیاض لاهیجی

فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا به رخسار تو زلف مشک‌فام افتاده است

من که باشم! آفتاب اینجا به دام افتاده است

خم به خم زلف دراز و چین به چین ابروی ناز

هر کجا دل می‌رود صد حلقه دام افتاده است

ای که نام نیک داری آرزو در کوی عشق

رو که تشت آفتاب اینجا ز بام افتاده است

گو خرد سررشتة تدبیرها بر هم متاب

کار و بار بی‌قراران از نظام افتاده است

رخصت نظّاره ارزان گشت پنداری که باز

چشم مست او به فکر قتل‌عام افتاده است

سوختم سر تا به پا از آتش عشق و هنوز

در دلم داغ تمنّای تو خام افتاده است

باده را فیّاض هرگز اینقدر تابش نبود

عکس رخسارش مگر امشب به جام افتاده است!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی معانی زندگی و مرگ می‌پردازد و بر این نکته تأکید دارد که حتی در یأس و ناامیدی، روح و جان زنده است. شاعر می‌گوید جسم خاکی زمانی که می‌میرد، آتش جان همچنان وجود دارد. به علاوه، زندگی و مرگ از هم متمایز نیستند و عشق و زیبایی می‌توانند باقی بمانند. اشک‌ها با اینکه روح را می‌کاهند، عمر انسان را افزایش می‌دهند و یاد بزرگان و آرزوهای ماندگار همیشه زنده خواهد ماند. در نهایت، شاعر بر اهمیت یاد و آرزوهای انسان‌ها تأکید دارد که به زندگی و امید معنا می‌بخشد.