نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۶ فیاض لاهیجی

فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

جز تو عاشق را کسی کی سر به صحرا داده است

سرو قمری را ببین بر فرق خود جا داده است

دل چنان نشکست کز سعی توام گردد درست

سنگ بیداد تو داد شیشه‌ی ما داده است

وسعت میدان همّت بین که خرج گریه را

دل ز دریا مشربی عمریست تنها داده است

بسکه از غم خوردنم کم دستگه شد روزگار

قسمت امروز از غم‌های فردا داده است

ناتوان بستر درد تو از بهر علاج

کافرم گر نبض در دست مسیحا داده است

بی‌غمی‌ها کشتی‌ام را خوش به ساحل رانده بود

گریه را نازم که بازم سر به دریا داده است

لذّت آوارگی فیّاض باز از کوی عقل

سر به صحرای جنونم بی‌محابا داده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و وضعیت روحی شاعر می‌پردازد. شاعر از قدرت جادویی زلف یار یاد می‌کند که دل او را به تسخیر درآورده است. او به تجربه جنون عشق و آسودگی در دشت عشق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که این عشق او را به سفرهای کوهستانی و دشت‌ها برده است. شاعر همچنین به شور و شوقی در کشتی بی‌سلاح خود در دریا اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق او را با خود برده است. در بخش‌هایی از شعر، شاعر از واعظ می‌خواهد که از او دور شود زیرا او درگیر شوق امروز و نگرانی فردا است. در نهایت، او از زیبایی و سحر عشق یاد می‌کند و به تاثیرات عمیق آن بر وجودش اشاره می‌کند. به طور کلی، این شعر به زیبایی و پیچیدگی احساسات عاشقانه می‌پردازد.