شمارهٔ ۱۶۵ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه شد که عشوه دگر مست خویشتنداریست
کرشمه صید فریبی نگاه پرکاریست
بلا به چین سر زلف غمزه زندانیست
اجل به سایة مژگان ناز زنهاریست
مدار ناله به مرغولههای زنجیرست
قرار گریه به پیمانههای سرشاریست
من از تبسّم مژگان ناز دانستم
که زخم تیر نگاه تو در دلم کاریست
دگر به پیش تو خود را به خواب میبینم
ندانم اینکه به خوابست یا به بیداریست
جهانیان همه حیران کار و بار منند
کسی که کار من آسان گرفته دستاریست
هوای چشم تو پنهان نمیتوان کردن
که جلوة گل مستی همیشه دشواریست
شد از ادای زلیخا و یوسف این معلوم
که حسن پردهنشین است و عشق بازاریست
دمید سبزة خط گرد عارضش فیّاض
تو فارغی و هنوز اول گرفتاریست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و پیچیدهای که ناشی از عشق و دلبستگی است، اشاره میکند. او از بستن عهدی تازه با مژگانش سخن میگوید و به تأثیرات این عشق بر وجودش اشاره میکند. احساس آسودگی و در عین حال پریشانی به واسطه عشق، و نیز زخمهایی که از این عشق بر دلش برجای مانده، از دیگر مضامین شعر هستند. در نهایت، شاعر از سختیهای عشق و عدم توانایی در عدم احساس غم در آغوش معشوق صحبت میکند.