شمارهٔ ۲۰۵ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
غمت به سینه مرا جای مدّعا نگذاشت
به حسرت دگرم حسرت تو وانگذاشت
نداشتم سر و برگ کرشمههای طبیب
خوشم که عشق تو درد مرا دوا نگذاشت
گلی به سر نزدم هرگز از وصال تو لیک
ره تو حسرت خاری مرا به پا نگذاشت
ز درد دل گرة شکوة تو چون تبخال
هزار ره به لب آوردم و حیا نگذاشت
مرا به تهمت هستی نگاهش از غیرت
چنان بسوخت که خاکسترم به جا نگذاشت
مرا به غیرتِ بیگانه خوی من رشک است
که تا به داغ دل خویشم آشنا نگذاشت
چنان به کشتن ما برفروخت رخ فیّاض
که رنگ بر رخ صبر و شکیب ما نگذاشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساساتی عمیق از غم و اندوه اشاره دارد. شاعر از حالتی از ناامیدی و افسردگی صحبت میکند و توصیف میکند که چگونه روزها و شبها در زندگیاش به طور متوالی با احساسات منفی همراه است. او به مسأله زمان اشاره دارد و میگوید که فرصتها از دست میروند و زندگیاش تحت تأثیر غم و درد قرار گرفته است. همچنین، شاعر در این شعر از آرزوهای شکستخورده و دلتنگیهای خود سخن میگوید و حس میکند که در آتش عواطفش، انرژی و شادابیاش از بین رفته است. در نهایت، او به این نکته میپردازد که با وجود همه این مشکلات، هنوز هم نمیتواند فرصتی برای تغییر پیدا کند.