نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۵ فیاض لاهیجی

فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا گریبان من اینک گرد دامانم گرفت

خاک دامنگیر غم آخر گریبانم گرفت

شهسوار غم که جز من مرد میدانی نداشت

در کمینم کرد تا آخر به میدانم گرفت

من که جنگ روبرو با عشق کردم سال‌ها

من نمی‌دانم چه کرد آخر که پنهانم گرفت

من شراری را به دامن تیز می‌کردم کزو

شعله‌ای در دامنم افتاد و در جانم گرفت

گفتی ای فیّاض دل را چون گرفت آن مه ز تو؟

چون گرفتن را نمی‌دانم!‌ ولی دانم گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دل‌تنگی و درد فراق محبوب سخن می‌گوید. او به طور استعاری از غنچه‌ای یاد می‌کند که دور از لب معشوق است و احساس می‌کند که بدون وجود او، زیبایی و شادابی‌اش از بین رفته است. شاعر آرزو می‌کند که معشوقش لحظه‌ای به او توجه کند و اندکی از غم و دردش را کاهش دهد. با توصیفاتی شاعرانه، او از اشک‌ها و دردهایی که در دل دارد می‌گوید، همچنین به تیغ بیداد معشوق اشاره می‌کند که این دردها را بیشتر کرده است. در نهایت، شاعر با نمادها و استعاره‌های مختلف به توصیف احوالات خود و رابطه‌اش با معشوق می‌پردازد و در عین حال به ارزش‌های زهد و عشق نیز اشاره دارد.