نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۳ فیاض لاهیجی

فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سخن ز تنگیت اندر دهن نمی‌گنجد

درین دقیقه کسی را سخن نمی‌گنجد

به ذوق نسبت لعل لب تو غنچه به باغ

چنان شکفت، که در پیرهن نمی‌گنجد

سری به انجمنت نیست همچو شمع، بلی

فروغ حسن تو در انجمن نمی‌گنجد

کجاست گریه که خالی کنم دلی که مرا

ز دوستی تو خون در بدن نمی‌گنجد

به آرزوی تو فیّاض اگر به خاک رود

بدین غلوی هوس در کفن نمی‌گنجد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عواطف و احساساتی عمیق سخن می‌گوید. او از اشک‌هایش که به آتش تبدیل می‌شوند صحبت می‌کند و نشان می‌دهد که درد و غم او چقدر شدید است. نگاهی که به او می‌شود، موجب اضطراب و بی‌قراری در دلش می‌گردد. شاعر در میکده‌ای که عشق و زیبایی در آن حضور دارد، حتی با کمترین نوشیدنی به سر خوشی می‌رسد. همچنین، او از تأثیر ناز و زیبایی محبوبش یاد می‌کند که او را در حالت غفلت و خواب قرار می‌دهد. احساس شرمندگی و خجالت او از دوری محبوب باعث می‌شود که بوی گل به او یادآوری شود. در آخر، او درباره حسرت و ناامیدی از درخواست چیزهایی که به سراب می‌ماند، صحبت می‌کند و از عدم وفای زندگی شکایت می‌کند.