شمارهٔ ۲۴۸ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندد
اجل بیتاب میگردد که خود را بر نشان بندد
به صد دل از دم شمشیر نازش آرزو دارد
اجل تعویذ زخمی را که بر بازوی جان بندد
به کینم بر کمر شمشیر جرأت بست و حیرانم
که چون هرگز کسی از شعله مویی بر میان بندد!
نگاه او نهانم میکشد در خون و میترسم
که ناگه تهمت خون مرا بر آسمان بندد
اگر رشک زلیخایی برد ترسم که نگذارد
که بوی پیرهن در مصر بار کاروان بندد
ز بس موج سرشکم گوهر ارزان کرده میترسم
فلک بازار گرم کان و دریا را دکان بندد
متاع رنگ و بو دارد رواج امشب که میخواهد
چمن آیین عید جلوة آن دلستان بندد
نگیرد تا اجازت از رخش مشّاطة گلشن
طلسم رنگ نتواند به روی ارغوان بندد
خوش آن عزّت که پیشش چون کمر بر بستگان فیّاض
گهش بند قبا بگشایدش گاهی میان بندد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات و افکار خود را به تصویر میکشد. او بیان میکند که شور و شعف در ذهنش در حال جوشیدن است و عشق و یاد معشوق به طور عمیق در وجودش احساس میشود. هر موی او یادآور باغی زیباست که یاد معشوق را زنده میکند. همچنین، او از زخمهای ناشی از کافرمنشی و تأثیر آن بر روحش سخن میگوید و بیان میکند که با وجود مشکلات، احساساتش به شدت و با قدرت در حال فوران است. در پایان، اشاره به خون دل و غمهای پنهانش دارد که از چشمانش به بیرون میتراود.