شمارهٔ ۲۵۳ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که صبر به جنگ عتاب میآرد
کتان به عربدة ماهتاب میآرد
اگر دلی چو خمت نیست سر به خشت مزن
فراخ حوصله تاب شراب میآرد
مراست بخت سیه کاسهای که همچو حباب
تهی پیاله ز دریای آب میآرد
سخن ز بخت نگویی به بزم زندهدلان
که این حدیث چو افسانه خواب میآرد
هزار مسئلة شرح بیقراری را
بدیهة سر زلفش جواب میآرد
رخ از پیاله برافروخت وه که این جادو
ستاره میبرد و آفتاب میآرد
درون پرده ترا دید و محو شد فیّاض
نقاب اگر بگشایی که تاب میآرد؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جلوههای عشق و زیبایی معشوق است. شاعر به تماشای گل و لاله میپردازد، اما میگوید که این زیباییها در مقایسه با معشوق، چیزی ندارند. او به جذابیت و نرمخویی معشوق اشاره میکند و میگوید که حتی آب هم در خرامیدن خود به مقایسه با معشوق کم میآورد. شاعر بیان میکند که هر چیز زیبا و جذابی که میبیند، در چشم او جایی دارد و به نوعی یادآور معشوق است. سپس شاعر به تفاوتهای تحت تاثیر معشوق، از جمله بهار و خزان که در دیدار او نمود پیدا میکند، اشاره میکند. او میگوید که حتی آفتاب نیز به عشق معشوق حسادت میکند. شاعر همچنین به تمایل عمیق دل به معشوق اشاره کرده و میگوید که خوشگذرانی و لذت واقعی در یاد و خاطر معشوق نهفته است، حتی اگر در لحظهای نتواند با او صحبت کند. در نهایت، صحبت واقعی را آنچه با یاد معشوق است، میداند.