شمارهٔ ۳۰۶ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمیگیرد
دماغم جام خوشحالی ز دست جم نمیگیرد
چه حال است اینکه حسرت را دماغ آشفته میبینم
چه ذوقست اینکه مرغ نالهام را دم نمیگیرد
ملایک را گواه خویش میگیرم که در محشر
کسی عشق جوانان بر بنیآدم نمیگیرد
اگر درد دلی باشد به اشک خویش میگویم
ملامت پیشه جز غمّاز را محرم نمیگیرد
تو گر نازکدلی ای شوخ من هم پاکدامانم
ز برگ گل غباری دامن شبنم نمیگیرد
به کار عشق کوتاهی ز من هرگز نمیآید
برای دادخواهی دامن من غم نمیگیرد
حریف مزد دست مرد نتواند وصالت شد
سر راهی به این غم خاطر خرم نمیگیرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حسرت و ناامیدی از عشق و محبت میپردازد. شاعر به ویرانی و خرابی دلهایی اشاره میکند که محبت را نمیپذیرند و نفس سرد و بیاحساس را مینکوید. او تأکید میکند که اگر روح و قلبی درگیر غم عشق نباشد، هیچ زیبایی و شادی در آن نخواهد بود. همچنین میگوید که زهد و ریاضت نمیتواند ذات ناپاک را پاک کند و در نهایت، از غم و درد باید رها شد تا دل را آباد کرد؛ زیرا زمین شور هیچ گلی نمیپذیرد.