شمارهٔ ۳۲۴ فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
حنای پای تو شد خون من، حلال تو باشد
بهای خون من این بس که پایمال تو باشد
به چشمهسار خضر روزة هوس نگشاید
کسی که تشنه لبِ چشمة زلال تو باشد
به موقف ازلم با تو بوده عرض تمنّا
هنوز تا ابدم مستی وصال تو باشد
نبود از ستمت در خیالم آنچه تو کردی
چهها هنوز به این خسته در خیال تو باشد
کنون که حال تو خاطرنشان او شده فیّاض
گمان مبر که به عالم کسی به حال تو باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جلوههای بصری عشق و معشوق میپردازد. او میگوید که آینه مانند سنگی است که معشوق را مشاهده کرده و آب شده است. سپس، زیبایی معشوق باعث شده تا آفتاب در آسمان خلق شود. از طرفی، نرگس (نماد زیبایی) به این موضوع پی برده که چشمهایش همیشه به نگاه معشوق خیره خواهد ماند. شاعر به دل خود توصیه میکند که در حفظ ظاهر بیشتر تلاش کند، زیرا زیبایی واقعی در باطن نیست و تنها به نقاب ظاهری محدود میشود. در نهایت، او بر اثر یک نگاه معشوق، دیوان شعرش به تعالی رسیده و انتخاب شده است.